علیرضا عیوضی

خرد در بستری طوفان زده رشد نمی کند.

علیرضا عیوضی

خرد در بستری طوفان زده رشد نمی کند.

به امید خدا، با مطالب آموزشی،اخلاقی،سیاسی و ادبی در خدمت شما بازدیدکنندگان خواهم بود.

بایگانی

داستانی در حال و هوای دفاع مقدس

شنبه, ۱۳ دی ۱۳۹۳، ۰۹:۳۰ ب.ظ

گوشی را مثل هرروز، مثل آخر هر سفرت با بغض خاموش می کنی. دلت هوای لاهیجان کرده. یادت هست روز اعزام. نجمه بیرون درمنتظرت ایستاده بود تا بدرقه ات کند. هوا بارانی بود. نجمه درجوابت که گفتی خوبیت ندارد گریه کنی گفت، نم باران است که روی گونه اش نشسته. باورت نشد قطره اشک را روی زبانت گذاشتی، عطش بوسیدنش بند آمد. خودت درنامه آخر نوشتی اگر قطره اشکت را زبان نمی‌زدم و اگر می‌بوسیدمت حتم قدم از قدم نمی توانستم بردارم.

هنوز همان جایی خوابیده‌ای که ده سال از اولین روزت می‌گذرد. تنت مور مور می‌شود وقتی سرمای کهنه لاهیجان با باران پاییزیش از بند بند تنت بیرون می‌زند. سرک می‌کشی به سی وسه پل و زاینده رودش، به فین کاشان وشاه چراغ....

دست‌هایت هنوز درد می‌کنند؟ امروز عزم سفر کرده‌ای؟ ساک نبسته دلت را وحشی جاده‌ها کردی و انداختی‌اش توی قفس پرنده‌هایی که همان سال از باغ دلگشا گرفته بودی. زبان تشنه ات را می مالی رولبت، هنوز مزه قطره اشک نجمه را می دهد. هنوز مزه عرق بهار نارنج می‌دهد، مزه عرق نعنای شیراز کوفتگی دلت را رفع می‌کند. گوش‌هایت هنوز وز وز می کنند، درست از بعد از آخرین انفجار که، زورش به تو چربید واز روی خاک ریز انداختت پایین. یاد شاتوت های فرحزاد غدد زیر زبانت را به زحمت انداخته است، ترشح می کنند. مجبورت می کنند آب دهانت را فرو دهی، هرچند هنوز بریدگی گلویت می سوزد. عید قربان بود، همان عید بود که تو قرار بود اسماعیل لشگر شوی؛ اما نشد و تو سرت را با بیسیم چی لشگر عوض کردی. سرش همانطور که جای گوشی بیسیم سرخش کرده بود قطع شد و تو گلویت تنها پذیرای ترکش های سرگردان شد که مانده بودند چه کنند. سرخی شاتوت روی انگشت اشاره ات جا مانده. به دیوار هم می مالیش علاج نمی کند. یادت هست همان روز به بهزاد گفتی کاش دوستی هایمان مثل این شاتوت ها آنقدر پر رنگ باشند که نشود جایش را جز با خاک پاک کرد. از خاک ریز افتادی، درست همانجایی که یوسف گلوله خورده بود. همانجایی که خونش مثل شاتوت هایی که بعد لگد کردن جا می انداختند روی آسفالت؛ جا انداخته بودند روی پای راستت که همانجا جا مانده بود. دلت با صدای موذن هوای حرم می کند. با یک اشاره روی گنبد امام رضا فرود می آیی. چه انسی گرفته ای با گوگل ارت. سال ها، شاید از کودکی آرزویت بود که کبوتر حرم باشی. دور حرم بچرخی و روی سقاخانه اسمال طلا بنشینی و مردم را تماشا کنی. یادت هست مثل کبوترها داخل حیاط رو به صحن گوهرشاد بال می زدی وگندم خوردن کبوترها را نگاه می کردی. دستت را تکان می دهی اما نه، شده ای مثل همان کبوتری که درون حیاط پشتی بالش زخمی شده بود. دست تو هم از کار افتاده، چطور خودت هم نمی دانی اما حتم از آثار همان روز عملیات است. با یک اشاره وسط حیاط کنار سقاخانه می ایستی. سرت را خم می کنی. فقط اینجا بود که سرت را خم کردی. در تمام طول اسارتت با هیچ زوری سر خم نکردی. سرت را خم می کنی و یک دستت را روی سینه می گذاری. هنوز درد می کند. ترکش ها وقتی تو هوای سفر بسرت می زند حرکت می کنند. انگار دلشان تنگ شده است. شاید بازنده این بازیند. بازنده چون نتوانستند تو را زمین بزنند. دلشان تنگ شده از بس درون بدن تو، درون بدن بی حرکتت توان تو را خورده اند و چاق شده اند. دکترها گفته بودند که نباید حرکت کنی، تو دلت را خوش همین رایانه ات کرده ای. همین که هراز گاهی ترا سفر ببرد. خودت را درون مانیتور سیاهش هراز گاهی می بینی. صدای گرسنگی ات بلند می شود. با یک اشاره و به‌قول دوست تخت کناریت کلیک روی جنگل ابر می ایستی. نفس عمیق می کشی، هرچند سرفه ات می گیرد، اما بلند و پرنفس می کشی، نم رطوبت جنگل ابرمغزت را قلقلک می دهد. گله گوسفندها یادت هست. چوب ها را که آتش زدی چوپان اخم کرد و بلند فریاد کشید که خاموش کن آقا.

خاموشش کردی.آب خوردنت را ریختی روی آتشی که بپا کرده بودی. درست مثل همان شب عملیات که بقول خودت خریت کردی و آتش روشن کردی که دوست دم مرگت گرم شود، دودش داشت چشم همه را می گرفت. داشت کل گردان را فدا می کرد. آتشت پا نگرفته خاموش شد. آتش خاموش شد اما گویی از آتش تو داغ تر و پر دودترهم بود، همان جوانکی که گرای شما را مختصات بودنتان را و درجه آتششان را میزان کرده بود تا سرتان خراب شوند تا شما سرشان آوار نشده اید. سنگر که روی سرت خراب شد بلوک سیمانی درست روی زخم کهنه ات خورد درست همانجایی که وقت سفر به سفید آب شکست.

سفید آب را یادت هست. به‌قول دوستت روی کلیک بعد نوشتن سفید آب دو مرتبه میزنی. درست دو مرتبه مثل ترمز ماشینت که دوپا شده بود. مثل همین آخری ها که گلنگدن اسلحه ات را اگر دومرتبه نمی کشیدی فشنگ به جان اسلحه برای شلیک نمی نشست. همان وقت هم ترسی ته دلت بود. درست مثل وقتی که می خواستی سرازیری رحیم آباد را ترمز کنی دومرتبه کوبیدی. زنت بود که ترس برش داشت. به بچه ها خیره شد. تو تنها لبخندی زدی اما ترس جای خودش را انداخته بود گوشه چشم هایت. دومرتبه محکم کوبیدی، روی روستای ابر توقف کرد. هنوز شمشاد ها و سروهای روستای ابر با قدی بلند ایستاده اند. نرم افزار آنلاینت را برای همین دوست داری، سبزی درخت ها را نشانت می دهد. دوست داشتی این نرم افزارها زمان جنگ بود. دوست داشتی چون اگر بود طلاییه را می گشتی. خودت از همان جا که چون تکه گوشت بی‌جانی روی شکم خوابیده ای می رفتی تفحص شهدا. روی سنگرها می ایستادی، روی دو کوهه بارها رفتی اما دلت نیامد پایین بروی. دلت نیامد تا کلیک کنی. دلت نیامد حتی ناخنت را هم روی کلیدهای رایانه‌ات بکشی. می‌ترسیدی، می‌ترسیدی وسط آب‌هایی بیافتی که دوکوهه را درآغوش گرفته اند. می ترسیدی از این‌که کنار آن منبع آب خاطرت را بیازارد. همان‌جا که، که دنیا ترا برای لحظه ای برد. همان‌جا که تکلیفت را ننوشته نمره می خواستی. این شد که زور توپ دشمن بتو چربید و از روی خاکریز بزیرت کشید. هنوز گوش هایت وز وز می کنند.

هنوز دوست داری روی باغ دلگشا چرخ بزنی. هنوز دوست داری همانجا که سر امیرکبیر ایران را بریدند سرخاطراتت را ببری تا به سرفه نیندازدت. دستت را نخارانند و حسادتت گل نکند که چرا دست ندارم من. روی قسمت جستجو می نویسی شلمچه....

مکث می کنی ترس برت داشته. قلبت وسط سرازیری تند می زند. گودی چانه ات پر از عرق شده است. حرارت شدیدی گلویت را گرم می کند. شلمچه را پاک می کنی. درشت می نویسی میدان آزادی شهرک آپادانا تا بلوک ده می روی. پایین می روی. پایین‌تر روی پشت بام مکث می کنی. طناب رخت های نجمه را می بینی. همان طنابی را که خودت بستی. دلت تنگ شده. نفست می گیرد. نجمه نمی داند که تو هنوز زنده ای. بچه ها خیال می کنند شهید گمنامی. نجمه دلش را گره زده است به تابوت هایی که هراز گاهی وسط شهر می گردند.

دخترت دلخوش همان قاب عکس یادگاری سفید اب است که انداختید. پایین تر می روی. تن خانه را بو می کشی، بوی نجمه می دهد. با اشاره تو دوستت، همان که یادت داد گوگل ارت را راه بیاندازی. همان دوستت که وادارت کرد تا آپادانا بروی. شماره خانه را می گیرد. صدای بوق تلفن درون حفره گوش‌ت می پیچد. نجمه گوشی را برمی دارد. تند تند الو الو می کند اشک از چشمت سرازیر می شود به دوستت خیره می شوی تماس را قطع می کنی وتصمیم می گیری که گمنام باقی بمانی.

منبع:

www.louh.com/

  • علیرضا عیوضی

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی